|
با تو در بستر خشک رودخانه قدم می زدم بی تو در کنار آب... اصفهان من دلتنگ توست بغض کرده بود مدت ها ؛ نیامدی... طاقتش نیامد اشکش هم جاری شد نمی آیی؟؟؟؟؟؟!!! بازگشت آب زاینده رود را به اصفهانیان تبریک می گویم دعا کنید سفر کرده ی من هم برگردد بی نهایت دلتنگ اویم... یاس من که رفت باغ زندگی ام خزان شد... اکنون مدتهاست خاطراتش را در جای جای شهر می کارم
خانه خالی تنهایی تو همین چهره تنهایی
بگذار دلم بال وپری داشته باشد عرش تو سحر رهگذری داشته باشد خود رانده ز خویشم تو خود از خویش مرانم بگذار درت دربدری داشته باشد ! ماییم و ره نفخه ی گیسوی تو شاید زین طره نسیمی خبری داشته باشد خوبست چه با وعده ی دیدار وچه آزاد معشوقه ز عاشق خبری داشته باشد جز سایه ی مژگان تو آن خلوت دلخواه مشکل که دل من سفری داشته باشد در عشق سر آغاز چه جویی که محال است این رشته ی زنجیر سری داشته باشد ما با سخن از تلخی تکرار گذشتیم خوشبخت هر آنکس هنری داشته باشد چون لاله ی باران زده زیباست که عاشق با آتش دل چشم تری داشته باشد آزاده در آن جمع عزیزست که در جمع از نقد جهان مختصری داشته باشد گفتیم پریش این غزل اشک برانگیز شاید که به دلها اثری داشته باشد
دنيا رو با همه خوب و بدش ........................... با همه زندونياي ابدش پشت سر گذاشتن و رها شدند ...........رفتن و سري توي سرا شدند واسشون تو بند دنيا جا نبود ..................... دنيا كه جاي پرنده ها نبود پشت سر گذشته هاي بي هدف ............. پيش رو لشكر آرزو به صف تو بهشت آرزو گم نشدند ............................ آدم حسرت گندم نشدند وقتي موندند تو غبار زندگي .................... پر كشيدند از حصار زندگي زنده موندن واسشون بهونه بود ............... زندگي بازي بچه گونه بود يه صدا مي خوندشون سمت خدا ........ با سكوتشون رسيدند به صدا...
وقتي رفت حاشيه درختامون طلايي بود ماه تو آسمون بود و قحطي روشنايي بود وقتي رفت غبار نشست رو روياهاي اطلسي ديگه هيچ كسي نشد عاشق چشماي كسي وقتي رفت دريا ديگه به ماهيا نگا نكرد ماه ديگه درنيومد ستاره ادعا نكرد وقتي رفت لونه ي هيچ پرنده اي چراغ نداشت واسه درددل دلم هيچ كسي رو سراغ نداشت وقتي رفت پرنده هاي كوچه بي دونه شدند عاقلا رفتنشو ديدن و ديوونه شدند...
السلام عليك يا اصبر الصابرين امشب شب عروج آسماني توست و شب عزاي بيكران ما... آخر ما را كجا تاب دوريت باشد مولا ؟ امشب ما بچگان خُردفهم اين دنيا يتيم خواهيم شد و يتيم خواهيم ماند... آه از نبودت......... اما حس آن دارم كه تو خشنودي تو خشنودي كه از اين دنيا و اهل از عشق بي خبرش رها مي شوي... تو خشنودي كه به ديدار محبوب ميشتابي... تو خشنودي و نداي "فزت برب الكعبه ات" گواه خشنودي توست اما نمي دانم شايد هم اندوهگين بزرگي چون تو ما را وا مي گذارد... خونين جگري از اينكه اين به ظاهر آدميان آدم نشدند ! غمگيني از اينكه امتت آنطور كه شايسته ات بود نشناختندت اندوه آن داري كه ما به ظاهر امت پيامبر چنين گنجي را از دست خواهيم داد... تو بي شك ناخشنودي و نفرينت در حق اين آدميان گواه اين مصيبت است ! كه "خداوندا علي را از اينان بگير !" آخر خداي را.... ما چه كنيم مولا ؟؟؟؟؟؟ بي تو چگونه تاب آوريم دوريت را به كدام سو برويم از كه ياد بگيريم فرياد فزت برب الكعبه در وقت رفتن را از كه ياد بگيريم صبوري و بردباري را از كه ياد بگيريم عروج در شب قدر را از كه ياد بگيريم در اين شبهاي مقدس پروردگار از خرسنديت به لقاء الله خوشنود باشيم و از درد آدم نشدمان خونين جگر و بر دنيا شكيبايي كنيم و از هجر معبود بي قراري و آفريدگار تو و جهان را عظيم ترين بدانيم و بر عظمت او و خدايي او و مهرباني او و بخشندگيش و.................... توكل كنيم كه ما را اميدي نباشد جز درگاه لطف و رحمت او كه اوست "من سبقت رحمته علي غضبه" كه اوست "رحمان رحيم" كه اوست "علام الغيوب" كه اوست........... كه اوست "علي الاعلي" ! اماما نمي دانم قدر تو بوده كه امشب را شب قدر كرده يا شب قدر بوده كه قدر تو را افزوده و نخواهم دانست چه اين شبها شب قدر اوست و تو چون اويي و او چون تو... و بي شك قدر اين شب ها را تو بهتر از هركس مي دانستي و مي دانستي كه در اين شب ها آخرين ضربه دنيا جانت را نوازش خواهد كرد كه پس از اينهمه ضربه امشب به ديدار او خواهي شتافت و در افضل شبهاي قدر در ميهماني او در كنار او خواهي بود ! آري تويي كه مطلعت خانه ي خدا بود و مغربت نيز خانه ي خدا... تويي كه همپاي بهترين خلايق خدا بودي و زندگيت خدايي بود ؛ تويي كه نامت بلنداي آسمانها و عظمت زمين و دقت ذرات را متجلي مي سازد تويي كه تصويري از خدا بودي.... يا علي يا علي يا علي يا علـــــي يا علـــــــــي تا صورت پيوند جهان بود علي بود تا نقش زمين بود و زمان بود علي بود شاهي كه ولي بود و وصي بود علي بود سلطان سخـا و كــرم و جـــود علي بود آن شاه سرافراز كه اندر شب معراج با احمد مختار يكي بود علي بود آن شير دلاور كه ز بـــهر طمع نفس در خوان جهان پنجه نيالود علي بود مسجود ملائك كه شد آدم ز علي شد آدم چو يكي قبله و مسجود علي بود چندان كه در آفاق نظــــر كردم و ديدم از روي يقين در همه موجود علي بود ســر دو جهان جمله ز پيــدا و ز پنــهان شمس الحق تبريــز كه بنمود علي بود اين كفر نباشد؛ سخن كفر نه اين است تا هست علــي باشد و تا بود علـي بود
آسمان، کوچ نکن، خاطره اش با من نیست با تشكر از خانم سوزان يگانه
حرف هايي هست براي گفتن كه اگر
گوشي نبود نمي گوييم ! و حرف هايي هست براي نگفتن كه... : حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود
نمي آورند... حرف هايي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند
! و سرمايه ي ماورايي هر كس به اندازه ي حرف
هايي است كه براي نگفتن دارد ! حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا ! كه همچون
زبانه هاي بي قرار آتشند و هريك انفجاري را به بند مي كشد... ! حرف هايي كه پاره هايي از بودن آدمي هستند و
بيان نمي شوند ، مگر آنكه مخاطب خويش را بيابند...
به چیزهای قشنگی که نیست! فکر بکن کنار کوچکی من بایست!... فکر بکن ↓ به روز ِ منتظری توی دست «آینده» به باز کردن ِ یک نامه ی پر از خنده به چندتا لِگوی زرد و خانه سازیها به هی قدم خوردن، توی شهربازیها به فیلم دیدن ِ در صحنه ی هم آغوشی به اینکه صبح، کنارم لباس می پوشی به یک تنفس کشدااااار در اتاقی که... به حرفهای نگفته از اتفاقی که... به راهت افتادم، از بلندی شبهام مدام دل دل ِ یک بوسه گوشه ی لبهام رسیده ایم به هم توی خواب میدان ها «گذشته»ایم کنار هم از خیابان ها دو صندلی بغل هم! میان یک اتوبوس دو دست قفل شده در شمارش معکوس به چشم های پُف ِ صبح زود فکر بکن به چیزهای قشنگی که بود! فکر بکن به چیزبرگر خوشمزّه ی «امام حسین» به حرف اوّل یک ارتباط یعنی: «ع» به بوی من که به پیراهن تو می چسبید به گفتن ِ حرفی، بعد سال ها تردید به چادرم که سه سال است رفته ای زیرش به شهر خسته ی من با هوای دلگیرش نشسته منتظرم ایستگاه راه آهن چه زود پُر شده از غصّه کوله پشتی ِ من دوباره یخ زدن ِ زندگیم در «اکنون» که دستهای من از جیبت آمده بیرون دلم هوای تو را کرده در شب کشدااار و گریه می کنم آهسته روی تخت قطار قیافه ای معمولی گرفتن از سَر ِ درد (سردرد) یواشکی بازی با سه تا مکعّب زرد... برای ماندن لبخندهات در یادم به صحنه های قدیم ِ کنارت افتادم به عشق/ می کشیام با نفس درون خودت نشسته ام وسط نامه ای ته ِ کمدت به بغض ِِ جا مانده بین چیزبرگرها شبانه دررفتن، از میان شاعرها به روز اوّلمان پشت یک دَر ِ بسته به گریه های من و مرد ِ ازهمه خسته به دست سِر شده ی روی دست فکر بکن به چیزهای قشنگی که هست! فکر بکن اين شعر زيبا رو از توي يه وبلاگ زيبا (خانم فاطمه اختصاري)
برش داشتم البته با اجازشون ! البته نمي دونم از خودشونه يا نه ! فقط مي دونم خيلي
قشنگه...
تو چهره ات شگفت ترین ست راه خواهد یافت تو چهره ات شگفت ترین ست وقتی تو حرف می زنی (خسرو گلسرخی)
چقدر
عجيبه دنياي فكر آدمها گاهي
فكر مي كني انقدر كارهاي خوب براي آدمهاي اطرافت كردي ، انقدر اعتماد ديگرانو جلب
كردي ، انقدر مهرت به دلشون نشسته ، كه توي ذهنشون از اين كارهاي خوب ، از اين
اعتماد ، از اين مهر و محبت ، يه كوه درست شده به چه بزرگي... غافل
از اينكه اين كوه ، حتي اگرم واقعن اندازه يه كوه باشه ، يه كوه ماسه اي بيشتر
نيست ؛ كه فقط يه تلنگر كافيه تا همه اش سقوط كنه و كلن خراب بشه... همه اش.... ! اما
همين كوه توي ذهن آدمها اگر نسبت به كارهاي بدت باشه ، از چنان سنگ خارايي شكلش مي
دند ، بزرگش مي كنند ، كه حتي سنگ شكن هم به سختي مي تونه اونو از پا دربياره يا
حتي يه كمش رو از كوه جدا كنه ؛ اصلن انگار امكان پذير نيست ! برعكس اين سنگ هاي
خارا هستند كه لحظه به لحظه ، بيشتر و بيشتر ، روي هم رسوب مي شن و كوه رو محكمتر
و بزرگتر مي كنن ! اين
وسط شايد يه فرهادي هم پيدا بشه با يه همچين عشق شورانگيزي كه بتونه يه كم روي اين
كوه رو كم كنه و يه ذره حداقل قيافه بده بهش و خوشگلش كنه ! كه بشه يه چيزي مثل
بيستون ، اما اونم كل كوهو نمي تونه برداره... كوه سر جاش هست ! عجب.....
چقدر عجيبه دنياي فكر آدمها ديگه
نه اثري از اعتماد هست ، نه مهر و محبت ؛ نه حتي ذره اي از كارهاي خوبت تو ذهنشون
باقي مي مونه ؛ همه اش فرو مي ريزه... همه اش....... ! ... آرزو مي كنم اين دوتا كوه جاشونو باهم عوض كنن يا حداقل هردوشون يه كم رو به
تعادل برن توي دنياي فكر آدمها ! .... راستي
فراموش كردم كه خود منم يكي از همين آدمهام... و اين آرزوي منه....... پس
بايد............. با
من كاري نداري ؟! آخه
دارم مي رم دارم
مي رم به سمت آرزوم... تو
همچين آرزويي نداري ؟!
يكبار وقتي مي خواستم يكي از خودهاي مرده ام را دفن كنم،
گوركن نزديك من شد و گفت : - از همه
انسان هايي كه براي تدفين اينجا آمده اند تو تنها كسي هستي كه دوستت دارم. گفتم : - شما مرا خيلي خوشحال كرديد اما چرا مرا دوست داري ؟ گفت : - زيرا
آنها گريان مي آيند و گريان مي روند اما تو خندان مي آيي و خندان مي روي !
شب گذشته لذتي تازه كشف كردم ! تازه مي خواستم از آن بهره ببرم كه فرشته و ابليسي به خانه ام
هجوم آوردند. در آستانه خانه به يكديگر رسيدند و بر سر اين لذت تازه آفريده شده ام
به ستيز ايستادند ؛ يكيشان فرياد مي زد : - گناه است ... ديگري مي گفت : - عين تقواست !!
پيش نوشت : چرا قرقر مي كني
؟!! حوصله نداري نخون خب ! اصلن شخصيه فهميدي؟؟؟؟!! پرحرفي هام واسه خودم كه قشنگه
!!! آخي... يادش بخير... انگاري همين ديروز پريروز
بود... نه ! سه شنبه ي اون هفته... يا
يه همچين چيزي...! اوليش بود... اولين سه شنبه ! همين سي و سه پل خودمونم وووووووووووووووو خداي من ! چقد گنده بودم اونوختا ! انقد كه الان نمي تونم فكرشم
بكنم ! از اونوقتا فقط يه تصوير تار و
صداي امواج آب تو ذهنمه فكر كنم فيلمش هوا گرفته...
برفكي شده ! اونوقتا كه كل پل رو بدون
اينكه بفهمم زيرپا مي گذاشتم تا برسم به اونور... به هتل پل !! يه حرز كارتي هم از يه دختر
كوچولو خريدم كه هنوز باهامه ! مي خواستم تابلو نشم خب ! نمي خواستم ضايع شم... مغرور
بودم اونوقتا... و همين غرور دخترونه بود كه بزرگم مي كرد ! آخي... چه سه شنبه هايي
داشتم... يهوووووووووووو يه بار دراومد
يه سه شنبه كه با سيد برم جمكران... چه خوش گذشت... اما حال گيري هم شد بدفرم ! عجب تب و تابي... سه شنبه ها كه زاينده رود بدون
من زاينده رود نمي شد آخه... نه؟!!! فكر كن واسه همينم بود... اوليش بود... اولين سه شنبه ي
بدون اون !! بدون زاينده رود... بدون اصفهان ! اوليش بود كه من ديگه... اصلن از همونجا شروع شد... كار خودش بود... امام زمون ! آخه داشتم كم كم دوباره كوچولو
مي شدم.. آب مي شدم... ذره مي شدم... خواست دوباره بزرگ شم اما نمي فهميدم كه !! سه شنبه ي بعدي دوباره... روز
از نو... روزي از نو ! سه شنبه ي بعدي باغ گلها... ... باغ گلها ... باغ گلها ! سه شنبه ي بعدي... آخي چه باحال بودااااااااااااا ني ني شده بودم !! سيب گاز مي زدم با پوست... فكر
كن... من ! تازهههههههههه گاهي هسته هاشم
مي خوردم !! نمي فهميدم كه... پرت شده بودم... بچه شده بودم حسااااااااااااااابي
!! عين نازنين (بچه داداشم ) همه چي رو مي خوردم !! آخي چه روزايي.... آبان بود
فكر كنم... با همون پوليور آبي آسمونيه كه
خيلي دوسش داشتم و آستيناش انقد بلند بود كه عين ني ني ها مي شدم !! كه يه دفه هم خراب كاري كردم
و....... ووووووووووووووووو مي خواستن
به خواهرم بگن بياد!! اما من كه خواهر نداشتم كه
!!!! ها ها ها ها ! چقدر ضايع !! چقدر شيطوني مي كردم بعدشم عين اين بچه هاي شر قاه
قاه مي خنديدم !! هههههههههههيييييييييييي واسه همون بود كه خراب شد ديگه
! اصلن كار خودش بود من مي دونم
! وگرنه تخسير من كه نبود ! آره مي خواست دوباره بزرگ شم ! شدم هم ! يه ذره بزرگتر شدم... آره... يه سه شنبه ي ديگه... نشستم پشت به باغ گلها روبروي زنده
رود بي آب وحشي مي خوندم : " دوستان شرح پريشاني من
گوش كنيد داستان غم پنهاني من گوش كنيد قصه ي بي سر و ساماني من گوش
كنيد گفتگوي من و حيراني من گوش
كنيد... . . . . چاره اينست و ندارم به از اين
راي دگر كه دهم جاي دگر دل به دل آراي
دگر... " اما باز باز باز نفهميدم
!!!!!!!!!!!!!!!!! اونروز دوباره عين آدم بزرگا
شده بودم اما..... هرچي مي كشم از اين زاينده
روده ديگه !! دوباره.... ... يادش بخير حسن گلاب !! و خنده هاي تو اتوبوس عين
ديوونه ها !! يادش بخير همه چي گذشت... سه شنبه ها
گذشت... پياده روي هاي كنار رودخونه...
سركليدي و.... باغ گلها... نمايشگاه...... آخي....... سخنراني هاي ضايعم ! سوتي مي دادم تابلو : قرمز مايل به بنفش... قرمز
مايل به سبز !! و نگاهاي عاقل اندر سفيه ! كه گوجه گنديده پرت مي كرد : قرمز مايل به بنفش... قرمز
مايل به سبز !! و من از رو نمي رفتم مي خنديدم هه هه هه ....... و....... ... و نگاهاي عجيب ! همه رفتن همه گذشتن و من... هي بچه شدم... هي نق زدم... هي بچه شدم... هي بچه شدم............ واااااااااااااااااااااااااااااااييييييييييييي انقد كه وقتي بايد نشون مي دادم كه از
دنياي آدم بزرگا هم چيزي حاليمه ديگه نشد ديگه نتونسم ! شايدم درست درست نمي دونم ! اما مي دونم كار خودش بود اين بار اما ديگه تير خلاصو
زد... و من....... يهو انگار ............. فهميدم ! كه دوباره بايد بزرگ شم... كه ديگه وقتشه... " تو
سايه نيستي اي گل كه روي خاك بماني تو آفتابي و
حيف است در مغاك بماني شراب مي شوي
انگور من به دست خماران چه خوب مي شد
از اين پس كنار تاك بماني غمت مباد مگر
مرده باشم اي گل نازم كه ناگزير تو
در وحشت هلاك بماني به چشم هاي
تو سوگند مي خورم نگذارم ميان اينهمه
كابوس هولناك بماني ... قرار آخرمان
را مبر ز ياد كه روزي من از تو قول
گرفتم هميشه پاك بماني " حالا
اجازه هست دوباره بزرگ شم ؟!!!
اي مهربان هواي تو را دارم... آيا تو هم هواي مرا داري؟؟؟ يك تكه از نگاه تو پيشم هست ؛ آن هم به احترام وفاداري ديشب تمام ثانيه ها گفتند تا چشم هاي او دو قدم راه است آنوقت تيك – تاك ... و ديگر هيچ ! - پژواك لحظه هاي دل آزاري- ...هرچند بعد فاصله كوتاه است اين دور و بر به سوي تو راهي نيست تو آن طرف كنار حقيقت ها من اين طرف ميان رياكاري !
|
بهار در راه است...![]()
هزار شب پياده آمده ام...
نوشته های پیشینآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 اینجا دو نفر می نویسندmahramG.K3/2 دوستان محرمانه
صبركن گريه به زنجير شود بعد برو (ياسمين)
دكتر رحيمي
دیوانگی |